صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )

592

الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )

سؤال كردم . جواب داد كه پيامبر فرمود : من از اين بيمارى نمىرهم . من هم گريستم . بار دوم نيز به من خبر داد كه از نزديكانش اولين كسى كه به او مىپيوندد ، من هستم . من نيز ، [ از شادى ] خنديدم . « 1 » پيامبر به فاطمه بشارت داد كه او سرور زنان عالم است . « 2 » وقتى فاطمه متوجه شد كه درد پيامبر را فرا گرفته است ؛ گفت : چه قدر درد تو بر من سنگين و دشوار است ! فرمود : از امروز به بعد ، پدرت دردى نخواهد چشيد . « 3 » پيامبر ، حسن و حسين را فرا خواند . و هر دو را بوسه زد . و آنان را سفارش كرد . همسرانش را نيز فرا خواند و [ هم چون گذشته ] آنان را خيرانديشى و نصيحت كرد . درد او پيوسته بيشتر مىشد و زهرى كه در داخل گوشت بريان در خيبر ، در بدنش اثر نهاده بود ، ظاهر گشت . مىفرمايد : « اى عايشه ! آن گوشتى كه در خيبر چشيدم ، پيوسته دردش را مىكشم و اينك زهر آن گوشت ، رگ قلبم را پاره مىكند . » « 4 » و به مسلمانان سفارش مىكرد كه : از نمازهايتان مواظبت كنيد و غلامان و كنيزان را نيازاريد . چندين بار اين موضوع را تكرار نمود . « 5 » ( 1 ) احتضار ( فرا رسيدن مرگ ) پيامبر اندك اندك توانش را از دست داد و به طرف احتضار رفت و عايشه او را بر خود تكيه داد و گفت : از جمله نعمتهايى كه خدا به من عطا كرده ، اين است كه : پيامبر در بيت من و در روز نوبت و در آغوش و روى سينهء من به رفيق اعلى پيوست و خداوند در وقت رحلت او ، آب دهان من و او را با هم جمع كرد . عبد الرحمن پسر ابو بكر ، در حالى كه مسواك در دست داشت ، وارد شد و من تكيه‌گاه حضرت شده بودم . مشاهده كردم كه پيامبر او را مىنگرد . فهميدم كه مسواك زدن را دوست مىدارد . گفتم : مسواك مىخواهى ؟ با اشارهء سر گفت : آرى !

--> ( 1 ) - همان . ( 2 ) - برخى روايات اشعار مىدارد كه اين گفتگو و بشارت آخرين روز از حيات پيامبر نبوده ؛ در آخرين هفتهء حياتش به وقوع پيوسته است . رحمة للعالمين . ( 3 ) - بخارى . ( 4 ) - همان . ( 5 ) - همان .